تبليغاتX
بی قلم
ادب و هنر

آبي‌تر از خودت اگر ديده‌اي بگو

كه آبي‌تر از تو رنگي نيست

 

آبي‌تر از تو رنگي نيست

دريا را بگذار لاف زلاليت بزند

تو را با دريا چه‌كار؟

كه خود وامدار رنگ آسمان است

و شب كه خميازه بيداري مي‌كشد

قيرآب مواجي مي‌شود هولناك...

آبي‌تر از تو رنگي نيست

آسمان را بگذار ادعاي بلندي كند تا فلك

تو را به آسمان چه‌نياز؟

كه دودوي ني‌ني چشمانت

مواج زلالي است شناور

رهاتر از آبهاي آزاد جهان

آبي‌تر از مهرباني سيال باران

 

آبي‌تر از تو رنگي نيست

آيينه كه به تماشاي گيسوان يلدايت ايستاد

به دنيا بگو:

"آبي‌تر از من رنگي نيست"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 14:27  توسط پرهیب | 

 

بي تو؛ شب و نگاه تر و ... آه مانده ام

در جذبه خيال تو چون كاه مانده ام

 

اينك مسافري و رهاي  كجاي و كي...

تنها منم كه گيج دل و راه مانده ام

 

آيينه هاي مات نگاهم شكسته اند

گاه از هميشه رفته ؛ هر از گاه مانده ام

 

بي تو هواي صبح شدن نيست...جان عشق!

انگار در طلسم شبانگاه مانده ام

 

آبي ماهتابي من! شاهراه نور

در سايه هاي شبزده ؛ بي ماه مانده ام

 

شعر همیشه مانده گلویم ؛بدون تو

در انزواي مخفي يك چاه مانده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 14:0  توسط پرهیب | 

سلام

خسته نباشي

دلت مذاب ثانيه‌هاي رفته و دقايق نيامده

 نباشد

و تنت به ناز طبيبان نيازمند

و

 وطنت به نوازش بيگانگان...

 

از حالم اگر بپرسي خيالي جز هواي ديدار شما و دلتنگي‌هاي هميشه نيست

خيالي به وسعت باران‌هاي در راه و آه‌هاي مانده بي چاه

 

راستي از هواي دوباره ديدار _ هرچند پيوست انتظاري نامعهود_ چنان سبزم  كه بارش بي‌وقفه‌اي دوباره‌هاي تنم را خيس خنكاي خلوت خاطرات تو كرده‌است.

 

 

 

آبي مهتابي ؛ اين روزهاي مانده در بي‌تابي را آذين شكوه شرقي لبخند تو نگاه داشته‌ام و تا باشي و باشم ؛ بيرق آفتاب اميد بر سرادق قلبم برافراشته‌ام.

 

حالا بيا دلگيري‌هاي گاه‌گاهي را كه گره مي‌خورد به دلت با انگشتان حواس‌پرتيم ؛ حلال اين اوقات بي‌تو حرام شده كن كه جان گونه‌هاي پرندت ؛ ستاره‌ها را نشان كرده‌ام ، بار ديگر در ناگاه زيباي‌هاي آسماني‌ات گم نشوم ؛ هرچند دستهايم را مانده‌ام بسته چه نگهدارم! ...

تنها خدا مي‌داند و مگر ...همين خدا كمك كند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 12:37  توسط پرهیب | 

واگويه‌هاي پاياني

 

  

 

و اين آخرين واگويه‌هاي سالي بود

كه رو به بهار مي‌رفت ؛

 

...و من به كمال رسيدم

به تو

ماه شدم سروت را

و صنوبر شدم؛ تمامم را

...پلنگ شدم

و به تو زسيدم

به هجاي مهتابي عشق

آبي‌ترين من...

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 12:18  توسط پرهیب | 

طلوع

 

روزکه می رود تا خورشید را در گهواره شب بگذارد؛ رایحه شببوی یاد ؛شبانه ام را می گیرد و...کویری سوزان لبانم را ،سخت هوای بوسه های عاشقانه رش زده  می نشاند.

 

این می شود که دلم غنج می زند برای دیدار و می شوم یار و... می شوم تو!

 

می شوم تو و می شوم "خلاصه خوبیها ".......می شوی قطره های بارانی که روحم را راهی می کنی تا بهار و وام از بارش بی وقفه تو می گیرم و می شوم خنکای آ بی آرامش و برتنت شبنم می زنم...

 

بیگاه صبحی صادق از شانه هایت سر می زند و .....جانم در هوای خواستنت پر می زند... همه ام می شود بوسه هایی که عطر شانه های تو را می گیرند و در آسمان همیشگی عشق تو کبوترانی درخود اسیرند........ اصلا همه ام لبریز همین بیگاه می شود ؛ مثل همان ناگاهی که نمی دانی چه ات شده است ،....... تنها می دانی  که... عاشق شده ای!

 

غروب

 

دلت گرفته از این روزهای بارانی!!...هوای یار داری و وعده دیدار اما نداری...گم شده ای در خلوتی که حسابی شلوغ است!شاید هم "در میان جمعی شلوغی و دلت جای دیگر است"...هرچه هست "به دریایی درافتاده ای که جان صد هزاران غرقه آن" است...لب این دریا که نشستی یادت نرود فقط ؛ که بوتیمار نباشی و غصه تمام شدندنش را نخوری...که:"بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست"...

 

 

 

حالا لب این ساحل غروب نشسته ؛ نرمش تلالو نور بر امواج را پیچش گیسوان یار می بینی و هی دل بیچاره بیقرار را در تاب می اندازی و با انوار دیگر طرحی عاشقانه از اندام یار می سازی ...مشغول ساحلی و غافل از دلی! ...دلی که خانه یاراست و میعادگاه همیشه میقات دیدار است!

 

روشنا

 

از طلوع تا غروب ؛ روشن از آفتابست و غروب تا طلوع مزین مهتابست...این است که شب ؛ ماه را می جوید و روز خورشید را...

 

من اما ؛ اینجا ؛؛ میانه بودن و سرودن ، در آستانه درگاهی از آب و آیینه ، نه خواهان طلوعم نه جویای غروب...که آسمانم دیریست روشنای همیشگی لبخند تو را دارد ؛ تویی که هماره با من همراهی؛ تویی که هم مهری ، هم ماهی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 17:12  توسط پرهیب | 

...و اين آخرين بدرود است تا گاه آمدنت

تا زمان سونات باران و ناودان در پس كوچه خيس ياد...

 

... و اين آخرين بدرود است ؛ استاد...

آخرين كرنش دل من در برابردلي كه آموزگار مهرباني و دلدادگي است

تا گاه بازگشت...

 

راستي استاد اين چند رفته بي تو را ؛

 گمان برخي  برداشته بود كه اين جنون بين ما ؛ عشقي معمول است  ؛

 كه نمي دانند جان تو شمس من است و دل من مولاناي در پي "صنم گريز پا"...
اگر بدانند كه تو را تا حال به صورت نديده ام و تنها به سيرت – به حد فهم خود- بهره ات برده ام

 چه خواهندم گفت؟ 

 

                                                    راز

 

می رسی و در حضورت  غصه پر پر می شود

دل از آتش می زند بیرون ؛ سمندر می شود

 

می شوی لبخنده ای در این شب دلواپسی

می شوم آرام و روحم ناگهان تر می شود

 

می رسی و می رسانی ام به اقلیم دعا

در نمازم می نشینی ؛ وقت باور می شود

 

ماه می خندد کنار گونه هایت مهربان

آفتاب از چشم تو سر می زند ؛ زر می شود

 

خسته از آوار دلتنگی چرا ؛ آبی دلم؟

این که از ناگه گذر کردی ؛ همه سر می شود

 

جان شب بوهای یادت راز این با من بگو:

نیستی و این هوا از تو معطر می شود!

 

با من یکرو گله بگذار ؛ آبی وببار

اگرت باران نبارد ؛ دل مکدر می شود

 

گفته ای "وقت خداحافظ ؛ چه فرقی: روز و شب؟"

روز و شب دل در زلال تو شناور می شود

 

 دلنشین کوچه باغ دوستی ؛ همراه دل

کی دلت باور نشین این برادر می شود؟

 

این برادر ؛ این همان آتش گزین ناگزیر

من که هر شب کتف یادم سرخ خنجر می شود...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 21:8  توسط پرهیب | 

روزهایی هست و ماه هایی....

و فصل هایی که خیال اینهمه رویش را غوطه ور جنگلی از سرو و اقاقیا می کند .

 

پنجره ای را که رو به آفتاب مهربانی گشوده شده است ، باید باز نگاه دارم.

 

باید شکوه نی زارهای نای نشسته بغض را در ترنم دوباره ای از ترانه های سرخ لبان لاله خیز تو باران شوم.

 

باید عشق را از پسکوچه های دلتنگی به خیابان اصلی امید بیاورم.

هر چند ،تب آلوده لیلایی های هر شبه مانده ام که دستهای مجنونم هنوز عطر عیسا می دهند .

 

شب ایستاده است به نماز ،که مهتاب را تکیه می زنم و می ایستم به تماشای آبی بی خواب آسمان.

 

دلم تنگ لبخنده ای است دیر یافته و زود آشنا ،

 آنسان كه باران پس از عبور،

آنگونه كه مهتاب بعد از سحر.

 

 اصلا دلم تنگ هميشه است.

 انگار از پس اين آسماني كه امشب نخواهد باريد ،

 عشق سرك نخواهد كشيد

 و اين مي‌شود كه درد مهمان ناخوانده اي مي‌شود كه عجيب عزيز است!

 

                                  

                                           وقت آه و چاه

 

در انتظار دیدنت تمام من نگاه شد

تن سپید کاغذم غزلشبی سیاه شد

نوشتم از تو ؛ ناگهان رسید از در حادثه

میان گریه تر شدی و شب؛ترانه-گاه شد

نمانده ام دوباره تنگدل ؛ ولی قسم به شب

که کوچه های یاد تو همیشه ـ زار راه شد

سکوت، این شهید شب ؛میان داغزار دل

کنار شعر خیس تو ؛ ندیم هر چه آه شد

پرنده قشنگ "دل-رهای" هایهای تو

میان خواب من رسید و ناگهان پگاه شد

همین که بوسه ای شدی لب غزلنشسته را

پلنگ شعر وحشی ام ، نشست و سربراه شد

کمین شعر تازه  کرده ام ز دفتر دلت

خدای را ، ترانه ای ؛ که وقت آه و چاه شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 20:9  توسط پرهیب | 

 

يادگاري از تو...تا تو...براي تو!

 

باورت مي شود شبي را تا سپيده با غزلت همراه بودم!؟
از غزلت گذشته بودم اما دلم را در آن جا گذاشته بودم.


از غزلت گذشته بودم و هنوز باور نکرده بودم که احساس محل ايستادن نيست.

 تنها بايد رفت...

تنها بايد گذشت..."

دلنوشته اي  از استاد

 

 

 

غزلي از من...تا تو ...براي تو

 

شبچشم دلتنگ من از هر روز غم تر مانده است

از باور پرواز دل یک بال پرپر مانده است

 

پر پر زنان رفتی اگر از بام احساس دلم

در سینه پرواز من شوق کبوتر مانده است

 

در کوهسار دستهام یک جاده مانده تا خدا

در خلوت كوي دلم عطر صنوبر مانده است

                   

مرهم تو بودي این پلنگ زخمی بی ماه را

بی تو مرا ؛ حالا... حدیث پشت و خنجر مانده است

 

می خواهم آوازی شوم تا گنگ غم را بشکنم

افسوس در شهر غزل ؛ قحطي باور مانده است

 

این چند شب خواندم تو را در دلنوشت آخرین

این است قلبم با دلت خواهر- برادر مانده است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 21:25  توسط پرهیب | 

گفتي:"نفش خاطره مي زنم بر دستان بي قلمت..."

گفتي و زدي

 

گفتي:"براي بي قلمي بهانه ام گم كردن كلام است..."

گفتي و پيدا كردي!

 

گفتي:"نرو...تا باشم ...تا باشي...باش تا گلها...همين!"

ماندم...بودم...بودي...گل غزل روييد...

 

گفتي:"مي خواهم دنيا...همه دنيا شب باشد...شب از دل من تا من و فقط من..."

دنياي من شب بود. با تو اما همه شبها مهتابي شد...از دل تو ؛ تا تو و فقط تو...

 

گفتي:"آبي مطلق!...روز و شبم آبي است...گفته بودمت؟؟؟..."

نگفته بودي ؛لازم نبود ... همه ام آبي مطلق شده بود...

 

گفتي:"در لحظه هاي من بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كني هستی...خيلي بيشتر..."

...و اينجا بود كه آخرين سلام را اولين بدرود كردي...

 

سلام آخر من اما سلامي ديگر است ...در امتداد دوباره غزل ...سلامي كه به اميد منتهي مي شود نه به خداحافظي...

راستي به رسم رفاقت اين چند رفته... لااقل اشاره اي ؛ سلامي...هفت تا هم نشد يكبار كه مي شود نه؟... گله که نه ؛ دلتنگي است ...كه مي دانم رفيق نيمه راه نيستي...

 

                                                     

                                                      سلام ديگر

 

سلام اي شروع شب آغشته غم

سلام اي سكوت سليس سترون

سلام انزواي از اين پس هميشه

خداحافظ اي راهي رفته بي من

 

سلام اي سفر كرده مانده در دل

سلام اي رها مانده دلشكسته

خداحافظ اي خنده گرم روشن

كجا؛ بوسه سرخ آتش نشسته؟!

  

خداحافظ اي اوج آبي پرواز

خداحافظ اي التجاه قديمي

نگو لحظه هاي ترم مانده بي تو

در آغوش ياد تو هستم ، صميمي

  

خدا را سپردم دل نازكت را

از اندوه سنگي رها كرده باشد

دلم را فرستادمت تا بماند

سپردم دلت را صدا كرده باشد

  

سلام اي سپهر غم آلود ابري

سلام اي غم غربت بي ترانه

خداحافظ اي آبي آسماني

خداحافظ اي ماه بدر شبانه

  

خداحافظ اي معني عاشقانه

خداحافظ اي شعر آبي مهتاب

اگر دل ندارم ؛ اگر بيقرارم

تو را مي سپارم به آرامش خواب

  

تبم را در آغوش باراني تو

شبم را به عطر تنت مي سپارم

از اين وقت غم...تا زماني كه آيي

تو را كنج امن خدا مي گدارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 15:0  توسط پرهیب | 

راست می گفتی که"سکوت هم بهانه است"

...که"احساس محل ایستادن نیست"

...که"تنها باید رفت...تنها باید گذشت"

فقط خیلی دوست داشتم قبل از جاري شدنت"از این حوالی که می گذشتی دستم را در شط احساست فرو می بردم و کمی آب بر می داشتم تا دستانم"...برای همیشه..."لبریز احساس باشند"...

 

این سی سال رفته را تا حال ؛ نفرینی نداشته ام نه به دل نه به زبان ؛ اما...

اما به"طلسم بهتي ناشناخته كه دست و بالت را بست و پر از دلتنگي كرد " و حالا دست و بالم را شكسته است و دلواپس هميشه ام نگاه داشته است ؛ چه بايد گفت؟

 

تنها به اين دلخوشم كه واژه اي در "هي هي عاشقانه ات" شده ام و رش زده"اين آسماني كه باراني است" و فانوسي ناميرا در شب تا" سپيده اي كه در راه است"...

 

ملال

 

به غير دوري لبخند تو ، ملالي نيست

كه عاشقانه به دل مانده اي و خالي نيست

 

بدون شعر حضورت ، دلم ولي تنگ است

سكوت ؛ بسته لبم را و قيل و قالي نيست

 

فداي زخم عبورت ؛ پرنده جانم

كه سبز رفتي و سرخم ز زخم و...بالي نيست

 

هلال خنجر ابروي توست ؛يادم را

بدون ماه حضورت ؛ شبم هلالي نيست!

 

نه شوق سرخ غزل دارم و نه دست دعا

دوباره بي قلمم ؛ حال شرح حالي نيست

 

شبانه هاي مرا ثبت مي كني دنيا؟

كه دفتر دل من را "ابوالمعالي" نيست

 

دوباره زخم و هجوم حجيم ثانيه ها

اميد آمدنت دارم و زوالي نيست

 

اميد پاسخ از آن بوسه گاه خاموشت؛

چگونه داشته باشم؟...غمم سوالي نيست

 

دوباره خلوت و دنياي ياد و...سبزم و سرخ

سپردمت به خدا ؛ خوب من...مجالي نيست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 21:51  توسط پرهیب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در اين زمانه که نه بر سنگها مي شود نوشت ونه روي آبها
براي تو که می خوانی....... نوشتن چه لذتي دارد!

تو هر شب بر بام رويا مي ايستی و دست در دست ماه به ديدنم می آیی ومی خوانی ام ......

تو اینجایی...
کنار همه این دلنوشته ها ....

نوشته های پیشین
87/01/01 - 87/01/31
86/11/01 - 86/11/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
پیوندها
بی کلام
مخروبه
سبوی دل
ترجمان عطش(سلاله خرداد)
بالهای سوخته(پرستش)
عرفان
گلشن داد
سیاه مشق کودکانه(سرای شب)
...نوشته های ناب...(دلسرد)
شکوه سکوت
خیال تو(آوای دل)
آشیانه شعر(ف شیدا)
شب بارانی(تبسم مهر)
سکوت(یاس)
یار دلنواز(آشنای مهجور)
رهــــــاتر از رهـــــــا(دست نوشــــته های مــــن)
صدا کن مرا...
Frozen Throne
قانون سیب
زادورا
راز نگاه تو
بانوي پاييزي
مسافر شهر غم
پائیز بهاریست که عاشق شده است...
كلبه اي براي جير جيرك ها
گندم زار دل من
زندگی ساده
فریاد خاموش
روياي خيس
از تو بايد مي گذشتم.......
گنجشک کوچولوی زخمی من
دلم برای دلم تنگ شده
بهشت آرام
دلكده
آناهيد
عطر بخار چای تازه
آهستگی
دنیای کوچک من
روزهای بارانی
شایدمن بی آنها
شب مهتاب
نانسي
بغض شب
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
دریای بیکران
غزل
حس خوبی دارم به تو که نزدیکی
شب آفتابي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


zomorodgreen.com